روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )

68

شرح شطحيات ( فارسى )

تربت نقطهء شهر صافى است . مستحيل است در جلالت معرفت جان بر جان خاصّه جانِ جان . چون آمدى از نيستى ، دانى كه در گلزار هستى تو كيستى . خار قهر در ديدهء نيستى زن ، كه اخضر قدم كون را نم نداد ، نفخ اوّل جز آدم را دم نداد . رهنماى تو جان عقل آمد . دان كه او هرگز گرد سراى قدم برنيامد . بيت : چون ندانى سراى ساختنش * چون توهّم كنى شناختنش ؟ 23 فصل فى شطح الفاروق « 9 » رضى اللّه عنه ( 109 ) امّا شطح فاروق - رضى اللّه عنه - گفتن در سراى ممالك نبوّت از سر هستى و مستى كه « دل من خداى را ديد » در حقيقت علم اوست ، و در رسوم شطح مستى سرّش مصادف مشاهدهء جمال قدم آمد . بجان هر جان جان هر جان بديد ، « ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى » « 14 » . در ديدن بنگر ، كوته‌ديدگى مكن ، كه حق ديدنى است . اين جاى چشم ارواح را بجاى چشم اشباح . اگر چشم ارواح در چشم آيد ، تهمت « لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ » « 17 » برخيزد ، « لَنْ تَرانِي » « 18 » چون موسى بود . تو ما را به خود نبينى ، لاجرم بيش از تجلّى نديد . چون از خود برون شد ، از مطالع قدم آفتاب تجلّى برآمد ، حق را به حق ديد ، « إِنِّي آنَسْتُ ناراً » « 20 » در تختهء « تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ » بنويس . آنگه از خود بشنو كه چون

--> ( 9 ) الفاروق M : الصديق S ( 14 ) سورهء 53 ( النجم ) آيهء 11 ( 17 ) سورهء 6 ( الانعام ) آيهء 103 ( 18 ) سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 139 ( 20 ) سورهء 20 ( طه ) آيهء 9